تبلیغات
گرمی عشق - عجب خوش شانسی

گرمی عشق

زندگی یعنی چکیدن,همچو شمع از گرمی عشق

عجب خوش شانسی
              

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیر مرد فرار کرد,همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد امدند و گفتند:"عجب شانس بدی اوردی که اسبت فرار کرد!"
روستازاده جواب داد:"از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟"
همسایه ها با تعجب گفتند:"خوب معلومه که این بد شانسیه!" 
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد امدند:"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!"
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت:"از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"
فردای اون روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی, زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر امدند:" عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیر مرد کودن!". 
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام , معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند:"عجب شانسی اوردی که پسرت معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا میدانید که...........؟"


[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 10:46 ق.ظ ] [ نگار ] [ نظرات() ]